آدم های غلط
این کتاب داستان فردی به نام محسن را روایت می کند که مأموران ساواک، پدرش را به شهادت رسانده اند و خودش هم توسط آن ها گرفتار می شود. در مدت گرفتاری محسن در زندان ساواک، ماجراهایی برای مادر پیرش اتفاق می افتد که در این کتاب روایت می شود. همچنین نویسنده شکنجه ها و ماجراهایی را که برای محسن در زندان اتفاق می افتد، به تفصیل برای مخاطب توضیح می دهد.
گزیده کتاب: بخشی از کتاب آدمهای غلط پدر محسن نمیدانست نوار از کجا به دست او رسیده بود. شاید هم یک نفر عمدا برای گرفتارشدن او آن را در ماشین گذاشته بود. فکر میکرد نوار موسیقی است. قاطی بقیه نوارهایش در ماشین بود. مأموری که در مسیر او را متوقف کرده بود، از شانس بد پدر محسن همان نوار را در ضبط ماشین گذاشت. درست همان صدا پخش شده بود. مأمور چنان برافروخته بود انگار پدرش را مقابل چشمهایش قیمهقیمه کرده بودند. چنان کشیده پدر درآوری در گوش پدر محسن کوبیده بود که هزاران برق در مقابل چشمهای او بالا و پایین رفت. مأمور از ماشین پیاده شد. به مأمور دیگری گفت، مراقب ماشین و راننده باشد. پدر محسن بهتزده بود. نمیدانست چه بگوید. میدانست گرفتار شده است. مأمور برمیگشت و او را میگرفتند و میبردند، چه؟ ماشین مال خودش نبود. راننده بود. هرماه مزد کمی میگرفت و همیشه در جادههای این شهر و آن شهر در رفت و برگشت بود. نفس در سینه پدر محسن حبس شده بود. از آینه به مأمور کنار ماشین نگاه کرد. چشمهایش به ماشین آن طرف جاده افتاد. چند مرد سبیلکلفت و هیکلی در ماشین بودند. مأموری که نوار را از ماشین او بیرون برده بود، چشم از ماشین پدر محسن برنمیداشت. ماشین روشن بود. مأمور گویا فراموش کرد آن را خاموش کند و سوئیچ را با خودش ببرد. پدر محسن باید خیلی زود تصمیم میگرفت. ماندن، گرفتارشدن بود. میدانست با فرار هم ممکن بود نجات پیدا نکند. فکر کرد در راه ماشین را جایی میگذارد و به خانه برمیگردد. یک لحظه به ذهنش رسید حرکت کند. با تمام سرعت از آنجا دور شود. فکر نمیکرد کامیون کجا و ماشین مأمورها کجا. خیلی زود به او میرسیدند.بخشی از کتاب آدمهای غلط پدر محسن نمیدانست نوار از کجا به دست او رسیده بود. شاید هم یک نفر عمدا برای گرفتارشدن او آن را در ماشین گذاشته بود. فکر میکرد نوار موسیقی است. قاطی بقیه نوارهایش در ماشین بود. مأموری که در مسیر او را متوقف کرده بود، از شانس بد پدر محسن همان نوار را در ضبط ماشین گذاشت. درست همان صدا پخش شده بود. مأمور چنان برافروخته بود انگار پدرش را مقابل چشمهایش قیمهقیمه کرده بودند. چنان کشیده پدر درآوری در گوش پدر محسن کوبیده بود که هزاران برق در مقابل چشمهای او بالا و پایین رفت. مأمور از ماشین پیاده شد. به مأمور دیگری گفت، مراقب ماشین و راننده باشد. پدر محسن بهتزده بود. نمیدانست چه بگوید. میدانست گرفتار شده است. مأمور برمیگشت و او را میگرفتند و میبردند، چه؟ ماشین مال خودش نبود. راننده بود. هرماه مزد کمی میگرفت و همیشه در جادههای این شهر و آن شهر در رفت و برگشت بود. نفس در سینه پدر محسن حبس شده بود. از آینه به مأمور کنار ماشین نگاه کرد. چشمهایش به ماشین آن طرف جاده افتاد. چند مرد سبیلکلفت و هیکلی در ماشین بودند. مأموری که نوار را از ماشین او بیرون برده بود، چشم از ماشین پدر محسن برنمیداشت. ماشین روشن بود. مأمور گویا فراموش کرد آن را خاموش کند و سوئیچ را با خودش ببرد. پدر محسن باید خیلی زود تصمیم میگرفت. ماندن، گرفتارشدن بود. میدانست با فرار هم ممکن بود نجات پیدا نکند. فکر کرد در راه ماشین را جایی میگذارد و به خانه برمیگردد. یک لحظه به ذهنش رسید حرکت کند. با تمام سرعت از آنجا دور شود. فکر نمیکرد کامیون کجا و ماشین مأمورها کجا. خیلی زود به او میرسیدند.
تعداد کل : 17
بدون وضعیت : 4
در حال مطالعه : 0
در قفسه : 3
در کتابخانه : 10
خراب : 0
گمشده : 0